|
خانومی و شوشو |
امشب به شوشو میگم میخوام برا خانوم همسایه هدیه بخرم، آخه تو این هفته چند بار برام غذا آورده دم در خونه. میگه: منم هدیه میخوام. من: شوشو: کی گفت مردا باید برا زنا هدیه بخرن؟ من: خودت گفتی. اون روز گفتی مردا برا زنا هدیه میخرن تا گولشون بزنن شوشو: من نمیدونم... منم هدیه میخوام.... پس چرا برا خانم همسایه هدیه میخری؟ من: خوب بابا اون برام غذا داده. شوشو: خوب منم بهت غذا دادم. (حالا ۱ بار منو دعوت کرده خونش، غذا درست کرده) من: خوب باشه عزیزم. برا تو هم هدیه میخرم. حالا موندم برا ولنتاین برا شوشو چی بخرم؟!... پیشنهاد شما چیه؟ [ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 1:41 ] [ خانومی(من) ]
شوهر مريم چند ماه بود که در بيمارستان بسترى بود. بيشتر وقتها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مىکرد و کمى هوشيار مىشد. امّا در تمام اين مدّت، مريم هر روز در کنار بسترش بود. يک روز که او دوباره هوشياريش را به دست آورد از مريم خواست که نزديکتر بيايد. مريم صندليش را به تخت چسباند و گوشش را نزديک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
شوهر مريم که صدايش بسيار ضعيف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بودهاى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانهمان را از دست داديم، باز هم تو پيشم بودى. الان هم که سلامتيم به خطر افتاده باز تو هميشه در کنارم هستى. و مىدونى چى ميخوام بگم؟»
مريم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مىخواى بگى عزيزم؟» شوهر مريم گفت: «فکر مىکنم وجود تو براى من بدشانسى مياره!»
[ شنبه 15 بهمن1390 ] [ 23:41 ] [ خانومی(من) ]
هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت:
"این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..." اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت: "بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب باش...." و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم." شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو...." گفتم: "به چشم." در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم. هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم. پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و گریستم. نمی دانستم چرا؟ قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، می دانست. با لبخند گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی. مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است. من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را می پرورد؟ من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم." من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی؟" خدا گفت: "من؟!!!!" فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟" خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا." و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند و خدا زن را آفرید و بهشت ر ا...
[ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 21:57 ] [ خانومی(من) ]
یه جورایی این روزامون خیلی خاکستری شده. هر چی من میگم شوشو یه جور دیگه برداشت میکنه و هر چی اون میگه من دچار سوء تفاهم میشم و بعدش... نمیدونم چرا این طوری شده. فقط نگران اینم که نکنه توی زندگی آیندمون هم همین وضع پیش بیاد. خدایا کمکمون که این روزی خاکستری زودتر بگذره و دوباره آسمون عشقمون آبی بشه. آمین [ شنبه 10 دی1390 ] [ 20:22 ] [ خانومی(من) ]
دیشب اون قدر منو مکید که حالا رو گردن و لاله گوشم جای خونمردگیه. نمی دونم آخر هفته جواب مامان اینا رو چی بدم؟! [ دوشنبه 21 آذر1390 ] [ 21:51 ] [ خانومی(من) ]
این قدر تو این مدت اتفاقات جدید افتاده که مجبورم فقط فهرست وار بگمشون:
۵ شنبه ۳ آذر : رفتیم انگشتر خریدیم. جمعه ۴ آذر: بله بری بود. یکشنبه ۶ آذر برا اولین بار رفتم خونش. ۱۸ آذر رفتیم سرویس طلا برا من و حلقه برا شوشو خریدیم. ادامه مطلب [ شنبه 19 آذر1390 ] [ 22:5 ] [ خانومی(من) ]
![]() این روزها وقت خریدن لباس های پاییزی
دقت کنید لباس هایی بخرید با جیب های بزرگ به اندازه ی دو دست، شاید این پاییز عاشق شوید...!!! [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 0:53 ] [ خانومی(من) ]
امروز شوشو اومد به محل کارم، نه برا اولین بار (قبلا هم ،هر بار به یه بهانه، یه بار اومده بود به محل کار دولتیم و یه بار به محل کار خصوصیم) ولی این بار بیش از هر بار سورپریز شدم. اصلا انتظارشو نداشتم. آخه دیشب تازه همدیگه رو دیده بودیم. اون قدر جا خورده بودم و دست پاچه شده بودم که نمیدونستم چی کار کنم. فقط چند بار بوسیدمش آخه میترسید نکنه منشی در اتاقو باز کنه و بیاد تو! [ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 0:45 ] [ خانومی(من) ]
دیشب اولین باران پاییزیمونو در کنار هم تجربه کردیم و چه شبی بود دیشب... [ جمعه 6 آبان 1390 ] [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 0:44 ] [ خانومی(من) ]
فکر تنهایی نباش تنها خودش تنهاست
تنها به فکر کسی باش که بی توتنهاست
[ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 0:41 ] [ خانومی(من) ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |